![]() |
![]() |
|
| فریادهای آسمانی |
|
در عصر ماشین کو رمق؟
در عصرآهن کو قلم؟
کو دفتری با نام عشق؟ یک جرعه ازعطر بهشت
من گم شدم در بی کسی کو دستی از سوی کسی؟
آواره ایم در کوچه ها کی فصل خوب کوچ ها؟
ما کوچه گردان شبیم اما جدا از مرهمیم
ما دور از غم ها ی هم کردیم افزون هرچه کم
ما و کجا راه شما؟ ما محو پرواز شما
ما نور را گم کرده ایم فانوس ها یاری کنید...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:30 توسط مریم مقدس |
|
|
دهم آذر سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت!!! شاید نشه برای این تاریخ مثل هشت هشت هشتاد و هشت شعر گفت و پیامک ساخت و کلی مسابقه ترتیب داد... ولی لااقل بدونیم که دهم آذر دقیقا "ده هزار روز "از اسارت حاج احمد متوسلیان.تقی رستگار مقدم.سید محسن موسوی و کاظم اخوان می گذره!!! باز هم نقل گستاخی بی حد و حصر اسرائیل است و البته بی معرفتی و بی مهری امثال من و تو.... *این است همه ی آنچه از قلم این حقیر بر می آید: خانهاي تازه ساز بود حوالی میدان ۱۶ واقع در محله ی نارمک.این میدان را خوب می شناختم.تا به در خانه برسم و خود را از لابلاي جمعيت كثيري كه ازدحام كرده بودند بيرون بكشم و به گوشهي مناسبی بروم تا بتوانم شاهد کل مراسم باشم،کلی از خاطرات کودکی ام مرور شد... ما که نبوديم. اما انهايي كه بودهاند اوایل تابستان سال ۶۱،تعريف ميكنند خانه ی پدر حاج احمد شده بوده پاتوق بسیجیان لشگر.بسیجیانی که یا برای گرفتن خبر و یا دلداری به خانواده ی احمد به آنجا می رفتند.ظاهرا چند روزی از بازگشت نیروها از لبنان می گذشت همان نیروهایی که با حمله ی اسرائیلی ها به لبنان و مواضع نظامیان سوریه به فرمان حضرت امام و با فرماندهی حاج احمد متوسليان برای کمک به مردم سوریه و لبنان به آن کشور عزیمت کرده بودندـ اما هنوز از احمد خبری نبود...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:0 توسط مریم مقدس |
|
|
دلم تنگ است!
تنگ روزهایی که مصلحت اسلامی مطرح بود نه اسلام مصلحتی! تنگ روزهایی که تشیع وسیله ای برای ارتزاق نشده بود ! تنگ روزهایی که که اهداف عالی انسانی فدای مصلحت های شخصی نمی شد! تنگ روزهایی که آدمها اینقدر تضاد نداشتند!(تضاد برون و درون آدمها دلم را تنگ می کند!) دلم تنگ شده و خنده ام می گیرد! خنده ام می گیرد از این که آیا اصلا من هیچ وقت در تمام عمرم تجربه کرده ام آن روزها را که دلم تنگ آن روزها بشود؟ اینجا ست که دلم می سوزد برای این دل تنگ که حتی نمی تواند دلتنگ این روزها باشد؟ که اصلا آن روزگاران را تجربه نکرده ام ... نمی دانم سنگ دلی یا تنگ دلی و یا شاید هم سنگ دلی و تنگ چشمی عده ای دست به دست هم داد که از آن روزگار جز چند کتاب که هر از گاه به چاپ مجدد میرسد (منهای "دا" و...)و چند نمایشگاه بی سر و ته و هزارارن هزار عکس و پوستر که دیگر هیچ کس به آنها عمیق نگاه نمی کند !جز همین .... هیچ برای من و تو نماند!!!! که حتی بخواهیم آرزو کنیم و مثلا بگوئیم:"یا لیتنا کنا معک" من حتی نمی دانم چه طعمی داشت روزهایی که برخی به جای اینکه حفظ جان را از اوجب واجبات بدانند به حفظ جان جانان پرداختند! من نمی دانم حتی که شهادت تا به آسمان رفتن نیست که به خود آمدن است... من امروز در مشتی توهم و تعصبم که هیچ کدام ریشه ندارد! و نمی دانم چه کسی این داستان تکراری را آنقدر برایم تکرار کرد که خوابم برد! آنقدر خوابزده شدم که در بیداری هم انگار خوابم .این را از قدم های بی خودانه ام در می یابم! خوابیده ام !عمریست!و "عده ای "را بهانه می کنم برای پوشاندن کوتاهی هایم! و من هرگز نرسیده ام به فهوای عمیق این داستان!داستان "شهادت": "شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند دنیا جای ماندن نیست" من فقط یادگرفتم که زندگی سرار آزمون است!اما کسی نگفت که مهر قبولی اش "شهادت" است! و من مانده ام !پشت این درب ها و کارنامه ام حتی یک مهر آفرین هم ندارد... شهادت از من می گریزد چرا که من از مرگ خویش می گریزم... و هیچ کس به من نگفت :"تا شهادت هست.شهید باید شد.زندگی باید کرد" و من هرگز ندانستم که "شقایق" چه گلی است؟ و فقط راضی شدم به این زمزمه:چرا بستند راه آسمان را؟چرا برداشتند این نردبانم را؟ و مگر پرواز را به نردبام نیاز است؟و مگر پرواز را بال ...؟ و من فکر می کردم باید پروانه شد!پرنده شد!و چند بار هم آرزو کردم که پرنده باشم.کبوتر باشم.مثل کبوتر حرم... اما نمی دانستم آن روزها که عده ای بی بال پرواز می کردند پروانگان به حال آنان غبطه می خوردند! و این شد که من امروز در گل مانده ام!حتی در هزاران فرسخی راه آنان که رفتند و کاری "حسینی" کردند نیستم .آنان که خواستند تا بمانم و کاری "زینبی" کنم! و این شد که من در سپاه یزیدم! و من براستی مصداق آنانی هستم که یک عمر مرده اند و یک لحظه هم شهید نخواهند شد! و این است که دلم می سوزد و تنگ است! تنگ است دلم برای صدایی که روزگاری از این حنجره ها بلند می شد! حنجره هایی که امروز سال هاست مهمان صدای سرفه های خشک و خونین شده اند! و نصیبشان ـ اگر خوش شانس باشند ـ دراز کشیدن روی تخت های بی مهر بیماستان ساسان است و اگر سویی مانده باشد برای چشمهاشان به ثانیه های تنهایی خیره می مانند! و نصیب آنها آن کپسول های بلند اکسیژن است! و نصیب آنها شیمی درمانی است! و نصیب آنها مژه هائی ست که ریخته اند! و من همیشه فکر می کنم آیا می توان بدون مژه اشک ریخت و سبک شد!خدا کند بشود! و من آنقدر کوتاهی کردم .آنقدر کم شدم .آنقدر خم شدم که انگار می کنم در حال بوسه زدن بر دستهای شیطان هستم! آنقدر شیطان از من خوشش می آید که نگو!!! این را امروز صبح از خواب که پریدم و نمازم قضا شد آرام در گوشم فریاد زد! لعنت خدا بر این شیطان لعنتی! و شاید هم لعنت خدا بر من... بر نفس من که امروز به تنهایی شیطان را هم درس می دهد! خوب که نگاه می کنم می بینم این منم که ایستاده ام و باز آن منم که خم شده ام و دستان شیطان را می بوسم! آری این منم! این منم و منیت های من!خود پسندی های من.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:26 توسط مریم مقدس |
|
|
دلم برای خودم تنگ شده!!!!!!!
این روزها بیشتر از همیشه دلم تنگ می شود!!!! همش بغض دارم!انگار این چشمه ی اشک خشک شدنی نیست !و چه خوب که خشک نمی شود وگرنه من می مردم از بی نفسی !بی هم نفسی که عادت شده ... نمی دانم چرا دلم نمی خواهد از خانه بیرون بزنم.دلم نمی خواهد با آدمها روبرو شوم! امروز از اول تا آخر مسیر مترو همش بغض بود!همش تلخی بود! چه قدر ما بد شدیم !چقدر دوریم از هم!چقدر زشتیم! دلم برای خودم تنگ شده!همان منی که دنیایش زمین نبود بس که سر به هوا بود دلش... همان منی که آسمان تنها استراحتگاه دلش بود.فقط آسمان... چند وقت پیش باز خواب پرواز دیدم! خواب سبک شدن !باز هم پاهایم روی زمین نبود! کاش همیشه خواب بودم!کاش... دلم تنگ شده !تنگ برای همه ی همراهی ها و هم دلی ها ... چه خوب بود روزهایی که فاصله معنا نداشت ! اخم تفسیر نمی شد! دلم از بس تنگ شده دیگر بغض هایم را نمی پذیرد! دلم جا ندارد!خدایا یعنی من تمام شدم؟؟؟؟ ولی هنوز آدمها را دوست دارم.همه ی آدمها را ... دلم می سوزد از بس تنگ شده .می گیرد و باز از تنگی می ترکد.... خدایا دلم را پس بگیر !نمی خواهمش!عوض کن دلم را.... اگر می شود بزرگش کن خدای خوبم.... راستی خدای خوبم اگر تو نبودی ما چه می شدیم؟ چقدر تنها بودیم ! چقدر کم بودیم! بی معنا بودیم ! چقدر کم رنگ بودیم! چه خوب که تو هستی.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:14 توسط مریم مقدس |
|
|
خوش به حال اونایی که تو این روزای بارونی عطر حرم بهشتی ثامن الائمه رو از تو صحن هایی می چشن که وسعت زمینش از آسمون بیشتره!
امید آنکه عطر این حرم همچون نفس مسیحا شفا بخش جان های خسته و روح های در هم شکسته شان باشد! دعا در حق ما رو هم فراموش نکرده باشن!
شب میلاد ضامن آهو این هوای قدم زدن با او
شب میلاد و حسرت این دل این تنی که باز مانده به گل
یا رضا ما همه غربانیم مثل ابرها همیشه گریانیم
یا امام رئوف این دلم پوسید بس که عکس ضریح را بوسید
باز هم نقل غربت و غیبت باز هم انتظار شد قسمت
باز خواهم از تو یک حاجت تا کنم به اسم تو عادت
چه شود من کبوترانه شوم باز درگیر حس عاشقانه شوم
السلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا المرتضی " علیه السلام" پیشکش برای غریبترین فرزندت امامی که شریک قرآن است و چون کتاب الله غریب اللهم عجل لولیک الفرج آمین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:10 توسط مریم مقدس |
|
|
دلم خواسته یه کمی زودتر از موعد به دخترا "روز دختران" رو تبریک بگه! راستی چقدر خوبه که روز ولادت خواهر ضامن آهوها اسمش میشه "روز دختران"! البته این نوشته خیلی حرفا و بغضای نگفته و نشکفته داره و پره از پراکنده گویی !اما چه کنم که حرفه دله!!! " بانوی قم "چه خوش کنار ما شکوفا شده ای!!!چه ساده مثل مادرت "فاطمه زهرا" شده ای!!! ********************************** اما من بعد تبریک چند تا حرف کاملا دخترونه : دخترا!!! دخترای خوب سرزمین من! شماها که روشنایی و معصومیتتون عین خورشید می درخشه! شماها که عین ماه شب چهارده توی این شام سیاه نگاه رو خیره می کنید! شماها که عین ...(بسه دیگه !شماها خوبید !هر کی ندونه و منکر بشه دیگه من و تو که خوب می دونیم!) من به عنوان یه دختر گله دارم از دخترا!!!دخترایی که اشتباهی گرفتن حکمت خلقتشون رو با...(حرفهای درگوشی زیاده و نا محرم بیشتر....پس به حرفهای صفر و یکی اکتفا می کنم!) گله دارم از این که ارزان فروشی می کنند عده ای و برخی به کم فروشی قانعند و قلیلی در پی احتکارند و به بالا و پائین شدن ارزشها توجهی ندارند ! از اینکه حتی کمی توجه ندارند که ریحانه ی وجود دختران فروشی نیست با بهای اندک نگاه ها و حرفهای...! ازدخترانی که به دسته ی قبل با نگاه تحقیر و بعضا افسوس نگاه می کنند و معتقدند که هرکس را در گور خود خواهند کرد و غافند از مضامین عمیق دعوت به نیکی و بازداشتن از بدی ها! می خواهم بگویم ازقضا هر کس رادر گور خود نمی خوابانند و قرار است به طرز با عدالتی همگی گور به گور شویم و شریکان در سرنوشت هم و بی تفاوتان به سرانجام جامعه کنار هم و بعضا رودر روی هم به محاکمه بنشینند ! گله از هر دو طیف است البته اگر این شکاف صد طیفی را در دو دسته بتوان جای داد! براستی چرا ما از هم فاصله گرفتیم درصورتیکه اصل آفرینش من و تو از یک گوهر بود!؟! من که فکر میکنم تا دیر نشده باید خواهری ها را احیا کنیم !وگرنه نسل بعد به عوض شکاف باید گسل ها را تجربه کنند!(خطر عبور از کیلومتری گسل ها را هم که شما بهتر می دانید) اصل مطلب این که دخترانگی ها مان که به یقین می تواند جزء زیباترین و شادترین لحظه های زندگی باشد را با غفلت ها و سر بر زیر برف کردن ها برباد ندهیم و کمی زیر و رو کنیم عقاید خود را پیرامون حساسیت و شکنندگی این واژه ! کمی بیشتر به فکر به راه آوردن عقل و احساس خود باشیم و تشخیص دهیم ضرورت حضور و غیاب خود را...(فرق افشاگری ها ی زینب "سلام الله علیها" و خطبه ی حضرت زهرا"سلام الله علیها"را با روزه ی سکوت مریم مقدس و هجر هاجر را بدانیم) عاقلانه تر انتخاب کنیم مسیر زندگی خود را و این قلب پر احساس و لطیف را ـکه خداوند به حق در سینه هامان نهاده است ـ در صراطی لایق هدایت کنیم!صراطی که من و تو را به سر منزل نور خواهد رساند و نه صراط الذینی که سرانجامشان دره های سیاهی و تباهی است) شاید اگر بدانیم که این سینه ی پر حرارت و مملو از عشق برای چه اینجا در عمق وجود من و تو جای گرفته در لحظه ی به کار گیری کمی با وسواس تر عمل کنیم و تنها در این لحظه است که شیرینی وقار و متانت دخترانه را درک خواهیم کرد! شما را به خدا با این احادیث و روایات بازی نکنیم !خود را با تفسیر به رای ها راضی نکنیم!درک زمان تکلیف و وظیفه برای بروز و ظهور در جامعه قدری با تامل تر... ****** بیا و حداقلی نباشیم و به کمترین ها اکتفا نکنیم ! بیا و نباشیم چونان زنانی که از آنها همیشه و همه جا در طول تاریخ با لعن و نفرین یاد شده! بیا و نباشیم مرجانه ها!هند ها ... بیا و همچون فاطمه و زینب .سمیه و معصومه .هاجر و لیلا "سلام الله علیها"و قاده(که این آخری هم عصر من و توست) و هزاران زن گم نام دیگر همراه و هم پا و غمخوار امام زمانمان باشیم! بیا و دخترانه منتظرش باشیم.... ******* چه بی قراری دل من! پر از خیالی دل من! ولادت کریمه شد! چرا سیاهی دل من؟ قدوم او مبارک است ! تو جا نمانی دل من! مژده بده خواهر ضامن آمده ! رضا رضا کن دل من! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:5 توسط مریم مقدس |
|
|
یادم نمیاد یا دلم نمی خواد یادم بیاد ؟نمیدونم...
در هر صورت یادم نمیاد یه عصر جمعه ای باشه و من دلم نگیره! میدونم .خوب میدونم واسه چی؟اما خودمو بازم میزنم به نادونی.به بی خبری..... بازم مرور میکنم روزای هفته رو:شنبه ـ یکشنبه ـ ....تااااا امروز که جمعه ست!!!! یه حس بدی پیدا می کنم!مور مورم میشه!ترسه یا اضطراب؟ترسه یا شرمندگی؟ترسه یا... نمی دونم یا خودمو می زنم به نادونی؟نمی دونم!واقعا نمی دونم... با یه نگاه سرسری نه موشکافانه میتونم خودمو اندازه بگیرم !سنگین ترم !!! اونقدر سنگین که یادم نمیاد تو این هفته اصلا به پرواز فکر کرده باشم!!! نه.حتی وقتی دیشب بارون اومد مثل اون وقتا سرمو به توری پنجره نچسبوندم و بارون رو بو نکردم! حتی صدای بارون رو ضبط نکردم ! حتی... چقدر من تو این هفته بد بودم!چقدر... این هفته اصلا آدم نبودم.آدم که نه "حوُا "نبودم! کاش میشد بعضی روزا و لحظه ها رو حذف کرد .کاش میشد بعضی حرفا رو نزد! کاش میشد با هیچ کس حرف نزد و زنده بود و خوب بود! کاش میشد ... تقصیر منه.تقصیر خودم... که همش حرف میزنم.همش... به نظرم رفاقت بی معنی شده!!! خیلی چیزای دیگه هم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:28 توسط مریم مقدس |
|
|
یعنی اگه دلم منفجر بشه اثری ازش می مونه؟ اثری ازش می مونه که یه روز تو تفحص پیداش بشه!؟! اگه یه روز تو تفحص پیدا بشه کسی از دیدنش اشک شوق میریزه؟ وقتی اشک شوق ریخت حتما چند قطرش رو دل منم میریزه دیگه! دلم کیف می کنه! فکر کنم که کیف کنه!دلمو می گم... اونی که اشک میریزه شاید بیشتر از دل من کیف کنه! خوش به حال اونی که با اشکاش دل خدا کیف می کنه! دل من که ارزشی نداشته.گرفته بوده . اما بعد اینکه منفجر شدو تیکه تیکه شد حکم دل شکسته رو داره یا پاره؟ فرض می کنیم حکم دل شکسته رو!!! خوب دل شکسته جای خداس دیگه! پس اونیکه اشک می ریزه با اشکاش داره خدا رو که اونجا تو دل منه خوشحال می کنه! حالا کی گفته خدا خوشحال میشه؟ هیچ کس.هیچ کس.هیچ کس. خدا از جمع شدن یه دله شکسته و بارش بارون روی اون خوشحال میشه! اینم هیچ کس نگفته.هیچ کس.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:58 توسط مریم مقدس |
|
|
گفته بودم نمی خوام دلم عادت کنه به مناسبتی بودن اما امروز یه چیزایی دیدمو شنیدم که داره منفجرم می کنه!!!!!
اما بازم نمی تونم بگم! فقط یه مصرع همیشگی... یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه یاران چه غریبانه رفتند از این خانه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:27 توسط مریم مقدس |
|
|
دلم نمی خواست بعد رمضان کریم بنویسم!
نمی دونم چرا. دستم به قلم میرفت و دلم نه... راستش از نوشتن خسته شدم... ازحرفای تکراری... عجیبه که خدا همین تکراری ها رو هم می شنوه! عجیبه مهربونی تو این دنیای وارونه!شاید چون خدا مال این دنیا نیست... وارونه.این روزا خیلی به وارونگی دنیا فکر می کنم. به بازیهای ر وزگار! به این که ... بی خیال ... دارم به کفر نزدیک می شم! دوست ندارم از انکار به معنا برسم.دوست ندارم... خدایا کمکم کن! همیشه فکر می کردم با فراغت از درس و دانشگاه کلی کار و فعالیت و... میریزه سرم .منم با وسواس می شینم اولویت بندی می کنم و از یه نقطه ای شروع می کنم به پیاده کردن آرمان هام... اما این روزا حوصله ی چندانی برای کارای روزمرم هم ندارم. چرا این طوری شدم! ندانم! شاید یه دلیلش فاصله گرفتن از درس و دانشگاه باشه! یادمه یه روزایی بزرگترین و قشنگترین ارمانم تو زندگی درس بود .نه اینکه امروز نباشه ها نه.نقل این حرفا نیست. البته نه اینکه بگم شاگرد اول بودم یا حتی دوم و... نه! حتی از ده نفر اول هم نبودم! اما درس رو دوست داشتم. با دقت و علاقه با وجود وقت کم پای کتابا می نشستم و انگار با خوندن هر فصل به کشف تازه ای می رسیدم. چند روز پیش بعد نماز صبح _مثل اینکه شیطون هم بی خیالم شده بود بی خوابی زد به سرم_احساس کردم چقدر دلم برای مباحث زنتیک تنگ شده! درسنامه ی زنتیک رو راضیه برام گرفته بود _کلا چند تا از دوستام بودن که هر وقت گذرشون به انقلاب می افتاد یادی هم از من می کردن! بچه های درس خون و شاگرد اول .ازاون نوعی که من عاشق نگاهای با تفکرشون بودم! بخش اول از فصل اول :با خوندن هر جمله ی معنی داری یاد کلاسای درس افتادم.بعد یاد شبای امتحان.بعد یاد یک ساعت قبل امتحان که می رفتیم تو سلف و با اینکه می دونستیم تو این فضا که ازش بوی پیاز کباب و بعضا قرمه سبزی یا انواع و اقسام ساندویج می اد نمی شه تمرکز کرد.ولی می رفتیم تا هیجان بچه ها رو ببینیم و خودمون برای کسب آرامش کاذب کمی تخلیه ی هیجانی بشیم. خیلی قشنگ بود.خیلی ... خلاصه بعد یاد این افتادم که یه روز که قبل از امتحان برای اولین بار دچار استرس شده بودم با راضیه تو سلف نشسته بودیم .امتحان متفاوت اما با ساعت مشترک داشتیم. یادمه راضیه دو تا نسکافه ی داغ گرفت با چند تا کاکائو ... اصرار اصرار که آرومت می کنه .قندتو بالا میاره و ...کلی نظریه ی فیزیولوزی و بیوشیمی ... حتی تو همین فاصله ی خوندن دو صفحه یاد روزایی که واسه کنکور ارشد فقط دوشنبه ها میرفتیم کتاب خونه ملی . چه روزایی بود. البته خیلی زود بخاطر نزدیک شدن امتحانات ترم و دوری راه از صرافتش افتادیم . یاد اون روزا افتادم چون همون جا بود که راضیه پیشنهاد کرد این کتاب از قفسه بگیرمو ببینم مترجمان جوانش چه کردن! یادمه اون روز انقدر محو خوندن این کتاب شدم که با سرعتی وصف نشدنی چند بخش از فصل اول رو خوندم.تو ساعت نهار به راضیه گفتم چه کتاب خوبی بود و کلی تشکر و بعدم که یه روز این کتابو واسم آورد... شاید از نگاه دیگران حتی دیگرانی که بهمون نزدیک بودن درس مشغولی ما مضحک میومد ولی واقعا بهترین لحظه های زندگیم بود . اینارو نه بخاط اینکه از اون روزا گذشته و برنمیگرده می گم .نه. حتی اون موقع هم به جمع هماهنگمون با حسرت نگاه می کردم. یاد فاطمه افتادم که همون سال تکمیل ظرفیت دانشگاه خودمون قبول شد. یاد آزاده که تهران شمالی شد. یاد آتنا که اونم به دانشگاه خودمون برگشت وجالب اینکه با اصرار همسرش اومد.وقتی فهمیدیم قرار شده پول پاتختیشو واسه ترم اول بده همه دعا کردیم فک و فامیلاش دست و دلبازی کنن. یاد فهیمه افتادم .بیشتر یاد عاشق بودنش نه علاقش به بیوشیمی پزشکی. یاد راضیه هم که انقدر تو ذهنم موند که ظهر نشده بهش زنگ زدم.راضیه عاشق میکروبیولوزی بود. هر کتابی تو این زمینه بود می خوند. البته رقابش از همه سخت تر بود چون باید با بچه های میکروبی کل مینداخت که کل دوره یلیسانس رو به معنای واقعی میکروب خورده بودن! راضیه علارقم استعداد و علاقه ی زیادش البته با یه اختلاف چند ده نفری قبول نشد. ولی همچنان با انرزی تمام از شروع دوباره ی درس حرف میزد... خلاصه تو همین افکار بخش اول رو خوندم و کتاب رو بستم اما دریچه ی ذهن پر از خاطره امم سوراخ شده بود... نمی دونم چرا این روزا بیشتر به یاد شهدا می افتم .به خاطر هفته ی دفاع مقدس نیست . نه.اگرم هست باید به دلم یاد بدم انقدر مناسبتی نباشه. شهدا.درس.شهدا.درس... حالم داره بهم می خوره از این وارونگی دنیا. شرمنده ام... پیش خدا.پیش ِ... از اینکه خوب درس نخوندم شرمنده ام .از اینکه تحصیلا ت تکمیلی رو رها کردم شرمنده ام... ازاینکه جشنواره ی رویان برگزار شد شرمنده ام... چقدر موسسه ی رویان برایم آرمان بود... چقدر بخش سلول های بنیادی را دوست داشتم. چقدر داروهای گیاهی را دوست داشتم. چقدر... اگر شهدا بودند_خدایا کفر می گویم_حتما الان همه درسخوان بودند.. شرمنده ام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:10 توسط مریم مقدس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فریادهای آسمانی من...
البته سعی میکنم خیلی با صدای بلند نباشند! و البته امیدوارم آسمانی باشند!!! که آرزویم در این وانفسا "آسمانی بودن" و "آسمانی ماندن"است! دعایم کنید... |
| پیوندهای روزانه |
|
گرداب هئيت انصار الحسين احادیث تصویری موعود تبیان پایان زمین افغانی ها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|