تبليغاتX
www.faryadeasemani.blogfa.com
فریادهای آسمانی
دلم برای خودم تنگ شده!!!!!!!

این روزها بیشتر از همیشه دلم تنگ می شود!!!!

همش بغض دارم!انگار این چشمه ی اشک خشک شدنی نیست !و چه خوب که خشک نمی شود وگرنه من می مردم از بی نفسی !بی هم نفسی که عادت شده ...

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد از خانه بیرون بزنم.دلم نمی خواهد با آدمها روبرو شوم!

امروز از اول تا آخر مسیر مترو همش بغض بود!همش تلخی بود!

چه قدر ما بد شدیم !چقدر دوریم از هم!چقدر زشتیم!

دلم برای خودم تنگ شده!همان منی که دنیایش زمین نبود بس که سر به هوا بود دلش...

همان منی که آسمان تنها استراحتگاه دلش بود.فقط آسمان...

چند وقت پیش باز خواب پرواز دیدم!

خواب سبک شدن !باز هم پاهایم روی زمین نبود!

کاش همیشه خواب بودم!کاش...

دلم تنگ شده !تنگ برای همه ی همراهی ها و هم دلی ها ...

چه خوب بود روزهایی که فاصله معنا نداشت ! اخم تفسیر نمی شد!

دلم از بس تنگ شده دیگر بغض هایم را نمی پذیرد!

دلم جا ندارد!خدایا یعنی من تمام شدم؟؟؟؟

ولی هنوز آدمها را دوست دارم.همه ی آدمها را ...

دلم می سوزد از بس تنگ شده .می گیرد و باز از تنگی می ترکد....

خدایا دلم را پس بگیر !نمی خواهمش!عوض کن دلم را....

اگر می شود بزرگش کن خدای خوبم....

راستی خدای خوبم اگر تو نبودی ما چه می شدیم؟

چقدر تنها بودیم ! چقدر کم بودیم! بی معنا بودیم ! چقدر کم رنگ بودیم!

چه خوب که تو هستی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:14  توسط مریم مقدس | 
خوش به حال اونایی که تو این روزای بارونی عطر حرم بهشتی ثامن الائمه رو از تو صحن هایی می چشن که وسعت زمینش از آسمون بیشتره!

امید آنکه عطر این حرم همچون نفس مسیحا شفا بخش جان های خسته و روح های در هم شکسته شان باشد!

دعا در حق ما رو هم فراموش نکرده باشن!

 

شب میلاد ضامن آهو

این هوای قدم زدن با او

 

شب  میلاد و حسرت این دل

این تنی که باز مانده به گل

 

یا رضا ما همه غربانیم

مثل ابرها همیشه گریانیم

 

یا امام رئوف این دلم پوسید

بس که عکس ضریح را بوسید

 

باز هم نقل غربت و غیبت

باز هم انتظار شد قسمت

 

باز خواهم از تو یک حاجت

تا کنم به اسم تو عادت

 

چه شود من کبوترانه شوم

باز درگیر حس عاشقانه شوم

 

السلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا المرتضی " علیه السلام"

پیشکش برای غریبترین فرزندت امامی که شریک قرآن است و چون کتاب الله غریب

اللهم عجل لولیک الفرج

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:10  توسط مریم مقدس | 

دلم خواسته یه کمی زودتر از موعد به دخترا "روز دختران" رو تبریک بگه!

راستی چقدر خوبه که روز ولادت خواهر ضامن آهوها اسمش میشه "روز دختران"!

البته این نوشته خیلی حرفا و بغضای نگفته و نشکفته داره و پره از پراکنده گویی !اما چه کنم که حرفه دله!!!

"بانوی قم "چه خوش کنار ما شکوفا شده ای!!!

چه ساده مثل مادرت "فاطمه زهرا" شده ای!!!

**********************************

اما من بعد تبریک چند تا حرف کاملا دخترونه :

دخترا!!!

دخترای خوب سرزمین من!

شماها که روشنایی و معصومیتتون عین خورشید می درخشه!

شماها که عین ماه شب چهارده توی این شام سیاه نگاه رو خیره می کنید!

شماها که عین ...(بسه دیگه !شماها خوبید !هر کی ندونه و منکر بشه دیگه من و تو که خوب می دونیم!)

من به عنوان یه دختر گله دارم از دخترا!!!دخترایی که اشتباهی گرفتن حکمت خلقتشون رو با...(حرفهای درگوشی زیاده و نا محرم بیشتر....پس به حرفهای صفر و یکی اکتفا می کنم!)

گله دارم از این که ارزان فروشی می کنند عده ای و برخی به کم فروشی قانعند و قلیلی در پی احتکارند و  به بالا و پائین شدن ارزشها توجهی ندارند !

از اینکه حتی کمی توجه ندارند که ریحانه ی وجود دختران فروشی نیست با بهای اندک نگاه ها و حرفهای...!

ازدخترانی که به دسته ی قبل با نگاه تحقیر و بعضا افسوس  نگاه می کنند و معتقدند که هرکس را در گور خود خواهند کرد و غافند از مضامین عمیق دعوت به نیکی و بازداشتن از بدی ها!

می خواهم بگویم ازقضا هر کس رادر گور خود نمی خوابانند و قرار است به طرز با عدالتی همگی گور به گور شویم و شریکان در سرنوشت هم و بی تفاوتان به سرانجام جامعه کنار هم و بعضا رودر روی هم به محاکمه بنشینند !

گله از هر دو طیف است البته اگر این شکاف صد طیفی را در دو دسته بتوان جای داد!

براستی چرا ما از هم فاصله گرفتیم درصورتیکه اصل آفرینش من و تو از یک گوهر بود!؟!

من که فکر میکنم تا دیر نشده باید خواهری ها را احیا کنیم !وگرنه نسل بعد به عوض شکاف باید گسل ها را تجربه کنند!(خطر عبور از کیلومتری گسل ها را هم که شما بهتر می دانید)

اصل مطلب این  که دخترانگی ها مان که به یقین می تواند جزء زیباترین و شادترین لحظه های زندگی باشد را با غفلت ها و سر بر زیر برف کردن ها برباد ندهیم و کمی زیر و رو کنیم عقاید خود را پیرامون  حساسیت و شکنندگی این واژه !

کمی بیشتر به فکر به راه آوردن عقل و احساس خود باشیم و تشخیص دهیم ضرورت حضور و غیاب خود را...(فرق افشاگری ها ی زینب "سلام الله علیها" و خطبه ی حضرت زهرا"سلام الله علیها"را با روزه ی سکوت مریم مقدس و هجر هاجر را بدانیم)

عاقلانه تر انتخاب کنیم مسیر زندگی خود را و این قلب پر احساس و لطیف را ـکه خداوند به حق در سینه هامان نهاده است ـ در صراطی لایق هدایت کنیم!صراطی که من و تو را به سر منزل نور خواهد رساند و نه صراط الذینی که سرانجامشان دره های سیاهی و تباهی است)

شاید اگر بدانیم که این سینه ی پر حرارت و مملو از عشق برای چه اینجا در عمق وجود من و تو جای گرفته در لحظه ی به کار گیری کمی با وسواس تر عمل کنیم و تنها در این لحظه است که شیرینی وقار و متانت دخترانه را درک خواهیم کرد! 

شما را به خدا با این احادیث و روایات بازی نکنیم !خود را با تفسیر به رای ها راضی نکنیم!درک زمان تکلیف و وظیفه برای بروز و ظهور در جامعه قدری با تامل تر...

******

بیا و حداقلی نباشیم و به کمترین ها اکتفا نکنیم !

بیا و نباشیم چونان زنانی که از آنها همیشه و همه جا در طول تاریخ با لعن و نفرین یاد شده!

بیا و نباشیم مرجانه ها!هند ها ...

بیا و همچون فاطمه و زینب .سمیه و معصومه .هاجر و لیلا "سلام الله علیها"و قاده(که این آخری هم عصر من و توست) و هزاران زن گم نام دیگر همراه و هم پا و غمخوار امام زمانمان باشیم!

بیا و دخترانه منتظرش باشیم....

*******

چه بی قراری دل من!

پر از خیالی دل من!

ولادت کریمه شد!

چرا سیاهی دل من؟

قدوم او مبارک است !

تو جا نمانی دل من!

مژده بده خواهر ضامن آمده !

رضا رضا کن دل من!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:5  توسط مریم مقدس | 
یادم نمیاد یا دلم نمی خواد یادم بیاد ؟نمیدونم...

در هر صورت یادم نمیاد یه عصر جمعه ای باشه و من دلم نگیره!

میدونم .خوب میدونم واسه چی؟اما خودمو بازم میزنم به نادونی.به بی خبری.....

بازم مرور میکنم روزای هفته رو:شنبه ـ یکشنبه ـ ....تااااا امروز که جمعه ست!!!!

یه حس بدی پیدا می کنم!مور مورم میشه!ترسه یا اضطراب؟ترسه یا شرمندگی؟ترسه یا...

نمی دونم یا خودمو می زنم به نادونی؟نمی دونم!واقعا نمی دونم...

با یه نگاه سرسری نه موشکافانه میتونم خودمو اندازه بگیرم !سنگین ترم !!!

اونقدر سنگین که یادم نمیاد تو این هفته اصلا به پرواز فکر کرده باشم!!!

نه.حتی وقتی دیشب بارون اومد مثل اون وقتا سرمو به توری پنجره نچسبوندم و بارون رو بو نکردم!

حتی صدای بارون رو ضبط نکردم !

حتی...

چقدر من تو این هفته بد بودم!چقدر...

این هفته اصلا آدم نبودم.آدم که نه "حوُا "نبودم!

کاش میشد بعضی روزا و لحظه ها رو حذف کرد .کاش میشد بعضی حرفا رو نزد!

کاش میشد با هیچ کس حرف نزد و زنده بود و خوب بود!

کاش میشد ...

تقصیر منه.تقصیر خودم...

که همش حرف میزنم.همش...

به نظرم رفاقت بی معنی شده!!!

خیلی چیزای دیگه هم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:28  توسط مریم مقدس | 

یعنی اگه دلم منفجر بشه اثری ازش می مونه؟
اثری ازش می مونه که یه روز تو تفحص  پیداش بشه!؟!
اگه یه روز تو تفحص پیدا بشه کسی از دیدنش اشک شوق میریزه؟
وقتی اشک شوق ریخت حتما چند قطرش رو دل منم میریزه دیگه!
دلم کیف می کنه!
فکر کنم که کیف کنه!دلمو می گم...
اونی که اشک میریزه شاید بیشتر از دل من کیف کنه!
خوش به حال اونی که با اشکاش دل خدا کیف می کنه!
دل من که ارزشی نداشته.گرفته بوده .
اما بعد اینکه منفجر شدو تیکه تیکه شد حکم دل شکسته رو داره یا پاره؟
فرض می کنیم حکم دل شکسته رو!!!
خوب دل شکسته جای خداس دیگه!
پس اونیکه اشک می ریزه با اشکاش داره خدا رو که اونجا تو دل منه خوشحال می کنه!
حالا کی گفته خدا خوشحال میشه؟
هیچ کس.هیچ کس.هیچ کس.
خدا از جمع شدن یه دله شکسته و بارش بارون روی اون خوشحال میشه!
اینم هیچ کس نگفته.هیچ کس....
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:58  توسط مریم مقدس | 
گفته بودم نمی خوام دلم عادت کنه به مناسبتی بودن اما امروز یه چیزایی دیدمو  شنیدم که داره منفجرم می کنه!!!!!

اما بازم نمی تونم بگم!

فقط یه مصرع همیشگی...

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:27  توسط مریم مقدس | 
دلم نمی خواست بعد رمضان کریم بنویسم!
نمی دونم چرا.
دستم به قلم میرفت و دلم نه...
راستش از نوشتن خسته شدم...
ازحرفای تکراری...
عجیبه که خدا همین تکراری ها رو  هم می شنوه!
عجیبه مهربونی تو این دنیای وارونه!شاید چون خدا مال این دنیا نیست...
وارونه.این روزا خیلی به وارونگی دنیا فکر می کنم.
به بازیهای ر وزگار!
به این که ...
بی خیال ...
دارم به کفر نزدیک می شم!
دوست ندارم از انکار به معنا برسم.دوست ندارم...
خدایا کمکم کن!
همیشه فکر می کردم با فراغت از درس و دانشگاه کلی کار و فعالیت و... میریزه سرم .منم با وسواس می شینم اولویت بندی می کنم و از یه نقطه ای شروع می کنم به پیاده کردن آرمان هام...
اما این روزا حوصله ی چندانی برای کارای روزمرم هم ندارم.
چرا این طوری شدم!
ندانم!
شاید یه دلیلش فاصله گرفتن از درس و دانشگاه باشه!
یادمه یه روزایی بزرگترین و قشنگترین ارمانم تو زندگی درس بود .نه اینکه امروز نباشه ها نه.نقل این حرفا نیست.
البته نه اینکه بگم شاگرد اول بودم یا حتی دوم و...
نه!
حتی از ده نفر اول هم نبودم!
اما درس رو دوست داشتم.
با دقت و علاقه با وجود وقت کم پای کتابا می نشستم و انگار با خوندن هر فصل به کشف تازه ای می رسیدم.
چند روز پیش بعد نماز  صبح _مثل اینکه شیطون هم بی خیالم شده بود بی خوابی زد به سرم_احساس کردم چقدر دلم برای مباحث زنتیک تنگ شده!
درسنامه ی زنتیک رو راضیه برام گرفته بود _کلا چند تا از دوستام بودن که هر وقت گذرشون به انقلاب می افتاد یادی هم از من می کردن!
بچه های درس خون و شاگرد اول .ازاون نوعی که من عاشق نگاهای با تفکرشون بودم!
بخش اول از فصل اول :با خوندن هر جمله ی معنی داری یاد کلاسای درس  افتادم.بعد یاد شبای امتحان.بعد یاد یک ساعت قبل امتحان که می رفتیم تو سلف و با اینکه می دونستیم تو این فضا که ازش بوی پیاز کباب و بعضا قرمه سبزی یا انواع و اقسام ساندویج می اد نمی شه تمرکز کرد.ولی می رفتیم تا هیجان بچه ها رو ببینیم و خودمون برای کسب آرامش کاذب کمی تخلیه ی هیجانی بشیم.
خیلی قشنگ بود.خیلی ...
خلاصه بعد یاد این افتادم که یه روز که قبل از امتحان برای اولین بار دچار استرس شده بودم با راضیه تو سلف نشسته بودیم .امتحان متفاوت اما با ساعت مشترک داشتیم.
یادمه راضیه دو تا نسکافه ی داغ گرفت با چند تا کاکائو ...
اصرار اصرار که آرومت می کنه .قندتو بالا میاره و ...کلی نظریه ی فیزیولوزی و بیوشیمی ...
حتی تو همین فاصله ی خوندن دو صفحه یاد روزایی که واسه کنکور ارشد فقط دوشنبه ها میرفتیم کتاب خونه ملی .
چه روزایی بود.
البته خیلی زود بخاطر نزدیک شدن امتحانات ترم و دوری راه از صرافتش افتادیم .
یاد اون روزا افتادم چون همون جا بود که راضیه پیشنهاد کرد این کتاب از قفسه بگیرمو ببینم مترجمان جوانش چه کردن!
یادمه اون روز انقدر محو خوندن این کتاب شدم که با سرعتی وصف نشدنی چند بخش از فصل اول رو خوندم.تو ساعت نهار به راضیه گفتم چه کتاب خوبی بود و کلی تشکر و بعدم که یه روز این کتابو واسم آورد...
شاید از نگاه دیگران حتی دیگرانی که بهمون نزدیک بودن درس مشغولی ما مضحک میومد ولی واقعا بهترین لحظه های زندگیم بود .
اینارو نه بخاط اینکه از اون روزا گذشته و برنمیگرده می گم .نه. حتی اون موقع هم به جمع هماهنگمون با حسرت نگاه می کردم.
یاد فاطمه افتادم که همون سال تکمیل ظرفیت دانشگاه خودمون قبول شد.
یاد آزاده که تهران شمالی شد.
یاد آتنا که اونم به دانشگاه خودمون برگشت وجالب اینکه با اصرار همسرش اومد.وقتی فهمیدیم قرار شده پول پاتختیشو واسه ترم اول بده همه دعا کردیم فک و فامیلاش دست و دلبازی کنن.
یاد فهیمه افتادم .بیشتر یاد عاشق بودنش نه علاقش به بیوشیمی پزشکی.
یاد راضیه هم که انقدر تو ذهنم موند که ظهر نشده بهش زنگ زدم.راضیه عاشق میکروبیولوزی بود. هر کتابی تو این زمینه بود می خوند.
البته رقابش از همه سخت تر بود چون باید با بچه های میکروبی کل مینداخت که کل دوره یلیسانس رو به معنای واقعی میکروب خورده بودن!
راضیه علارقم استعداد و علاقه ی زیادش البته با یه اختلاف چند ده نفری قبول نشد.
ولی همچنان با انرزی تمام از شروع دوباره ی درس حرف میزد...
خلاصه تو همین افکار بخش اول رو خوندم و کتاب رو بستم اما دریچه ی ذهن پر از خاطره امم سوراخ شده بود...
نمی دونم چرا این روزا بیشتر به یاد شهدا می افتم .به خاطر هفته ی دفاع مقدس نیست .
نه.اگرم هست باید به دلم یاد بدم انقدر مناسبتی نباشه.
شهدا.درس.شهدا.درس...
حالم داره بهم می خوره از این وارونگی دنیا.
شرمنده ام...
پیش خدا.پیش ِ...
از اینکه خوب درس نخوندم شرمنده ام .از اینکه تحصیلا ت تکمیلی رو رها کردم شرمنده ام...
ازاینکه جشنواره ی رویان برگزار شد شرمنده ام...
چقدر موسسه ی رویان برایم آرمان بود...
چقدر بخش سلول های بنیادی را دوست داشتم.
چقدر داروهای گیاهی را دوست داشتم.
چقدر...
اگر شهدا بودند_خدایا کفر می گویم_حتما الان همه درسخوان بودند..
شرمنده ام...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:10  توسط مریم مقدس | 

من را ببخش مولایم !

در تمام عمر که نمک بودم بر زخمهایت و امروز که تو زخم دیگری هم داری ،ظرف وجودم اگرچه شیرپاک خورده ام ،اما خالیست...

خالی ام ازمرحمی که نه این بار بر زخم های روحت که بر زخم جانت نشسته است!

چه می گویم؟

مولارا با مرحم چون منی چکار است؟

ابن منجم "لعنة الله" لا اقل لایق دلسوزی تو نسبت به خودش بود،لایق دلواپسیت بر اسارتش!

لااقل بواسطه ی زخمی که بر جانت نشاند بر اثر ضربت شمشیر تعصب و ساده لوحی،ندای"فزت و رب الکعبه" را باعث شد!

اما من درسراسرعمرم ندای محبت تو را سر دادم ،عشق تو را در سینه پروراندم،ارادت به تو و فرزندانت را قاب کردم و بر دیوار دلم نشاندم.خدایت شاهد است که در سوگ فرزندانت در دلم مدیحه سرایی بر پا بود و در میلادشان ،شاد بودم!

آری من نه از خوارج زمانم هستم که ازتداوم تفکر انحرافیشان خبر داده بودی ونه از منافقان بودم که قلبی بیمار داشته باشم!

آری،این را مطمئنم که جزاین دو گروه نبودم!

من از محبّان تو بودم...

اما نمی دانم ،نمی دانم چه شد که اکنون کمترم از ابن منجم !کمترم از اینکه لایق دلسوزی تو باشم...

آنقدر بیراهه رفتم که خودم را هم گم کرده ام چه رسد به خط ولایت تو را...

آنقدر با سرکشی هایم ،خود خواهی هایم ،با خود پرستی هایم از تو دور شدم که حقیقتاً نمی شنوم فریاد های آسمانیت را...

چه رسدبه ندای رستگاریت...

نمی شنوم فریادهایی را که مظلومانه در حلق چاه فرو ریختی...

نمی شنوم فریادهایی را که بردامان نخلستان ها پاشیدی...

نمی شنوم فریادهایی را که عاشقانه هرشب جمعه با هر فرازدعای کمیل سر میدهی...

فریادهایی که پدرانه سر می دهی در این کتاب شریف که خطبه های دلتنگی ات را،نامه های عدالت گسترت را وحکمت های نابت را در خود گنجانده است...

همان کتابی که در قفسه های کتاب خانه هامان غبار فراموشی گرفته است و گاهی که ازسر کسالت ورق میخورد ،جوینده ی خطبه ای ،نامه ای و شاید حکمتی هستیم تا در جائی ،زمانی با تفسیر به رای ،به نفع گفته ها و کرده های غالبا باطل خود مهرتائید بزنیم در نگاه دیگران!

آه که چه بی معرفتیم ،چه بی عاطفه اییم و چه بی نصیب...

مولای من!براستی دیگرفریادی ازتو به گوش ما نمی رسد!

ما که ثقل غفلت ها ی گناه آلود  کمر همتمان را خم کرده و سایه ی سیاه یاس توان تشخیص راه ازچاه را از ما گرفته است...

مولای من !نمیدانم اگرتهران برای یک شب کوفه شود و تو فقط یک شب دارالحکومه ات را در تهران علم کنی آیا باز هم بی مهری کوفیان زبانزد خواهد شد؟

آیااین بارسرمیدهیم که" ما اهل کوفه بودیم وعلی تنها نماند"

نمی دانم...

اما نیک میدانم که بی مهری ما دلیل بی توجهی مولا نیست!

مگر نه اینکه تمام این اقرارها نتیجه ی سایه ی مهر مولاست...

باورکن مولای من !

باور کن نفسم تازه می شو د وقتی این مردمان با هرنشست و برخواستی زمزمه می کنند"یاعلی"

جان دوباره میگیرم وقتی برسردرخانه ها ،پشت شیشه ی ماشین ها ذکرنامت را که نشانه ی مردانگی هاست می بینم ...

و با خودم فکرمیکنم که وقتی یک نام می تواند اینچنین روح و جسم را تازگی بخشد ،کلامی که متعلق به این نام عظیم است ،چکیده ی روح این نام شریف است،عصاره ی وجود آن وجود عزیزاللهی است،چه میتواند بکند؟

بی شک می تواند انقلابی عظیم بر پاکند در روح ها ی مسخ شده و جسم های سنگ شده...

می توان باران نیسان باشد بر کشته های سراسر بی ارزشی وجود...

می تواند شفا باشد....

و وقتی کلام مولا می تواند تا این اندازه روح نواز باشد !

تصور کن!

تصور کن فرزند منتظر این امیر ،سلاله ی پاک این مولای مهربان،وصی و جانشین بر حق این  آقا،با این همه پریشانی چه می تواند بکند؟

چه می کند وقتی بیاید آن حجت الله،آن قائم آل محمد،آن مهدی موعود،آن یگانه صاحب الزمان"عجل الله تعالی فرجه الشریف"..

چه می کند؟

تصور کن!

 

هنوزم عشق را معنا تو هستی

هنوزم مرد این خانه تو هستی

 

پدر جان !جان کلثومت تو برخیز

پدرجان!روح از تن ما می رود نیز

 

پدر جان!میروی تومثل مادر

تو هم مظلومی امشب مثل مادر

 

پدر جان!ننگ بر دنیا پس ازتو

دل ماتنگ می گردد پس ازتو

 

دل ما چون دل زهرا نباشد

نداردطاقت روزی که بابایش نباشد

 

دل ما بعد تو لبریز باشد

مصیبت ها برامان تیز باشد

 

حسن جانت غریب و بی حبیب است

ندارد محرمی ،او بی نصیب است

 

حسینت را تو دانی یار دارد

بروی نیزه ها غم خوار دارد

 

امان اززینبت بابا پس ازتو

امان از"شام" از شامش پس از تو

 

امان از کوفه از نامردمی ها

امان ازغصه ها دلواپسی ها

 

امان ازماتم کرب و بلاها

امان از غربت این آل طاها

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:24  توسط مریم مقدس | 
از اول ماه رمضان منتظربودی،شاید هم از شعبان ،نمی دانم شاید هم از ماه رجب!

بعید نیست که بعد از شهادت فاطمه "سلام الله علیها"منتظر این شب بوده باشی!

اگر نبودبانوی عالمین ، می گفتم بعد از وفات پیامبر"صلوات الله علیه"منتظر این شب بوده ای!

این شام شاید برای تونوی دصبح رستگاری است اما برای من ،برای یتیمان کوفه،برای حسنین"علیهم السلام"،برای زینبت""سلام الله علیها"که براستی زینت تو بود شامی است که نمی خواهیم به صبح نزدیک شود!

اگر میشد و ازخداوند کارعبث سرمیزد،آرزو می کردم هیچ گاه طلوع نکند خورشید!دعا می کردم این شب از نیمه نگذرد،سحرنشود،اذان نشود،تو به مسجد نروی،پای سجاده نباشی،آرزو می کردم...

اما نه!آرزو کنم صبحی که قرار است مولایم در آن ندای رستگاری سر دهد پای سجاده ی عاشقی سر نزند!نه ...

دعا می کنم که پس از تو عدالت نمیرد.پس از تو زهر به کام حسن"سلام الله علیه" نریزند.پس ازتو بی مهری را به کام تشنه ی حق حسین"سلام الله علیه" فرو نکنند.دعا می کنم زینب "سلام الله علیها"مجبور نشود خطبه بخواند در کاخ خضرای یزید.دعا می کنم...

دعا می کنم غیبت صغری نباشد به خاطر بی لیاقتی.

دعا می کنم لااقل غیبت کبری مهر تائید بی مهری انسانها نباشد بر امام زمانشان.

دعا می کنم غیبت اینقدر طولانی نباشد.

دعا می کنم العجل هامان تکرار واژه ها نباشد.

دعا می کنم از یاران فرزندت باشم.

لا اقل از دعا کنندگان برای تعجیل فرجش.

دعا می کنم ...

و می دانم من کمتر از آنم که نگاهم کنی...

صدایم کنی..

اما نگاهم کن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:21  توسط مریم مقدس | 
 

هنوز هم با تمام وجود عاشقت هستم،هنوزهم...

هنوز هم از بوئیدن لحظه های شهر نازنینت سرمستم،هنوز هم...

هنوز هم صدای اذان صبح و شام این شهر دلم را می لرزاند و اشکم را جاری می کند ،هنوز هم...

هنوز هم ذوق لحظه های مقدس آشنایی ات را دارم و آن لحظه ها را عاشقانه مرور می کنم،هنوز هم...

هنوزهم نگرانم که بگذری از این شهر،بروی و مرا با خودت نبری ،هنوز هم...

هنوز هم دست به دامانت دارم و کشان کشان این جسم خاکی را به دنبال این دلی که شوق آسمانی شدن دارد می کشانم ،هنوز هم...

هنوز هم لحظه های افطار حسرت می خورم ،حسرت سفره ی افطار خانه ی مولایم امیر المومنین "علیه السلام"را ،حسرت می خورم حسرت همسفرگی با اولیای خدارا را،محبان خدا را ...

هنوز هم با دیدن خرما یاد نخلستان می افتم ،یاد غربت و تنهایی تنها ترین مرد تاریخ،تنهاترین و ناشناخته ترین مرد دوران...

هنوز هم خودم را سبک_ سنگین می کنم و سعی می کنم بدانم چقدر با بهشت و جهنم که همانا قهر و رضای توست فاصله دارم،هنوز هم...

آه که چقدر تنها شدن با تو را دوست دارم و چقدر این لحظه های پرستش با این جسم نحیف را دوست دارم!

آه که چقدر وقتی سفره ی این شهر رحمت جمع شود غصه می خورم ، دلتنگت می شوم...

انگار در این شهر که هستم نگاهت رابیشتر از همیشه احساس می کنم!

آری دیگر هیچ فکر و اندیشه ی شیطانی ای حائل نگاه من بر تو نیست!

آه!خدایا چه می شود اگر تمام خستگی ها و دلمردگی ها و بداندیشی هایم را با ته مانده های این سفره جمع کنی و من دیگر خسته نباشم ، دلمرده نباشم...

خدایا !خدای خوبم !چقدر مهربانیت ای ارحم الراحمین شرمنده ام می کند !اما چه زود بی وفایی می کنم...

چقدر ستار العیوبیت، آبم می کند و شکر نمی کنم و قدرنمی دانم...

چقدر دوستت دارم ونمی دانم چگونه ابراز کنم ،چگونه بندگی کنم ،چگونه عاشقی کنم...

دستم را بگیر و مرا با خودت ببر...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:56  توسط مریم مقدس |